طراحی سایت

قالب وبلاگ

فروردین 91 - شهدا شرمنده ایم
سفارش تبلیغ
صبا

طراحی سایت


شهدا شرمنده ایم
نوشته شده در تاریخ شنبه 91/1/26 توسط محسن درچه زاده



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 91/1/16 توسط محسن درچه زاده

 

 

این شور زهرایی چه شوری است که تا به سرت بیافتد عاشق و بی قرارت  می کند؟ و چگونه است آنان که در پی دفاع از ولایت می روند زهرایی پر می کشند؟ چه رمزی است که توفیق شهادت در سایه عشق به بی بی  دوعالم است؟ و این را عاشقان حضرت زهرا(س) از پشت درب خانه ، از کوچه های بنی هاشم آموختند . نسل به نسل و سینه به سینه منتقل کردند و در هر عصری حماسه ها آفریدند تا به نسل فرزندان خمینی رسید . آنگاه که تمام دنیا متحد شدند تا شیعه را از بنیاد نابود کنند سروهای ما ایستادگی کردند و در گلزار شهرمان گلهای شهادت کاشته شدند و لاله های گلگون کفن در آرزوی دیدار یار جاودانه شدند و هر روز عاشقان کربلا فریاد بر می آوردند که چگونه دوری از کربلا را صبر کنیم؟ ( کیف اصبر علی فراقک) و در اشتیاق وصل می سوختند.

بهترین ذکرشان در مناطق عملیاتی یا زهرا بود(س) . آن هنگام که عملیاتی با نام مقدس فاطمه الزهرا(س) آغاز می شد، شور دگری بر قلب ها حاکم می گشت و چه شیرین بود دعواهایی که بر سر سربند یا فاطمه (س) بود...

این شقایق هایی که در اقتدا به مادرشان پرپر شدند برای من و تو پیام  دارند. پیامشان را می شنوی؟ مگر قرار نبود سینه به سینه منتقل شود؟ نکند نشنیده بگیریم!...

که وای بر ما اگر نگوییم ...

یادت هست می نوشتند "بشکند قلم هایی که ننویسد بر فرزندان خمینی چه گذشت"  و من به سهم خودم برایت می نویسم  تا دریابی چه سری است بین گمنامی شهدای گمنام با حضرت زهرا(س). مفقود الاثری شهدای مفقود الاثر با قبر پنهان بی بی دوعالم...

و دریابی چرا وقتی که عملیات با نام مقدس حضرت بود اکثراً از پهلو و بازو سینه و صورت آسیب می دیدند

تا دریابی سعادت شهادت در سایه عشق به حضرت زهرا(س) است . قطعاً این عشق ظاهر و باطنت را بصیرت و فکرت را زندگی روزمره ات را زهرایی می کند ....

یا زهرا (سلام الله علیها)


رمز عملیات (کربلای 5) به نام فاطمه زهرا (س) بود . مفاتیح رو باز کرد زیارت حضرت زهرا (س) آمد . شروع کرد به خواندن و خیلی گریه کرد . سه روز بعد در همین عملیات، روز 12 بهمن 65 که مصادف با شب شهادت حضرت زهرا(س) بود به دیدار معبود شتافت. (شهید عبدالله میثمی،نفر اول سمت راست)

• رمز عملیات فتح المبین را حاج آقا به فرمانده نیروی زمینی پیشنهاد دادند، بعد گفتند:" حضرت زهرا(س) مظهر غضب خداوند است و اگر این عملیات به نام آن حضرت شروع شود قطعاً پیروز می شوید". (شهید آیت الله اشرفی اصفهانی)

• می‏خواهم مثل مادرم فاطمه زهرا(س) گمنام باشم. می‏خواهم جسدی نداشته باشم. کسی برایم چلچراغ نگذارد، کسی مراسمی نگیرد. (شهید سیدابراهیم تارا)

رمز عملیات (کربلای 5) به نام فاطمه زهرا (س) بود . مفاتیح رو باز کرد زیارت حضرت زهرا (س) آمد . شروع کرد به خواندن و خیلی گریه کرد . سه روز بعد در همین عملیات، روز 12 بهمن 65 که مصادف با شب شهادت حضرت زهرا(س) بود به دیدار معبود شتافت

• با شروع عملیات کربلای پنج بارها گفته بود: "ما مزد خویش را در این عملیات خواهیم گرفت ". (شهید عبدالله میثمی، شهادت 12/11/65)

• شب عملیات کارخانه نمک بود، که ما، به موضع عراقی ها نفوذ کردیم، آر پی جی زن بود و مدام این طرف و آن طرف  می دوید. ناگهان یک عراقی با کلت منور، پشت او را هدف قرار داد و گلوله های آرپی جی پشت او منفجر شد.

فریاد یا زهرا(س) آخرین کلام او بود که به آسمان برخاست.  (شهید ایزدی)

• خدایا! مگر غیر از این‌ است‌ که‌ بدن‌ ما برای‌ مردن‌ آفریده‌ شده‌؛ پس‌ دوست‌ دارم‌ که ‌بدنم‌ طوری‌ قطعه‌ قطعه‌ شود و بدنی‌ برای‌ من‌ باقی‌ نماند تا اینکه ‌قسمتی‌ از زمینی‌ را به‌ عنوان‌ قبر اشغال‌ کنم‌ که‌ بعدها بگویند، او در راه‌ خدا کشته‌ شده‌ است‌. دوست‌ دارم‌ که‌ برای‌ همیشه‌ مفقودالجسد بمانم‌، مثل‌ خیلی‌ از مفقود الجسدها، مثل بی بی دو عالم، فاطمه - سلام الله علیها- که بعد از گذشت بیش از سیزده قرن هنوز قبری ندارد و مفقود الجسد است.(شهید احمد اسماعیل تبار)

• شب عملیات کربلای پنج بود. آخرین جلسه توجیهی. آخر جلسه سردار بابایی یه جمله گفت که فضا عوض شد.

گفت: مثل اینکه حضرت زهرا اینجاست، نگران نباشید...

• ائمه اطهار رو  دوست داشت ولی علاقه اش به حضرت زهرا (س) خیلی بیشتر بود. ورد زبونش یه جمله بود. همش می گفت: " دوست دارم، دست خود را گه به صورت، گه به پهلو، گاه بر بازو بگیرم" و شگفت اینکه  بر اثر ترکش توپ بعثیان به صورت، پهلو و بازو در عملیات کربلای 10به لقاءالله پیوست. (شهید فریدون کرمی ، شهادت 3/2/66)

 

• عروسیش بود. کارت دعوت پخش می کرد . یک کارت برای امام رضا ،مشهد . یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران . یک کارت برای حضرت معصومه،قم .این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. «چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی .» حضرت زهرا آمده بود به خوابش ، درست قبل از عروسی! (شهید مصطفی ردانی پور)


• عشق او به خانم صدیقه طاهره (سلام الله علیها) بیشتر از این حرف ها بود که به زبان بیاید، یا قابل وصف باشد. یک بار بین بچه ها گفت: دوست دارم با خون گلوم، اسم مقدس مادرم رو بنویسم.

به هم نگاه کردیم. نگاه بعضی ها تعجب زده بود: اینکه می خواست با خون گلویش بنویسد، جای سوال داشت. همین را هم ازش پرسیدم. قیافه اش محزون شد گفت: یک صحنه از روز عاشورا همیشه قلب منو آتیش می زنه!

با شنیدن اسم عاشورا، حال بچه ها از این رو به آن رو شد. خودش هم منقلب شد و با صدای لرزان ادامه داد: اون هم وقتی بود که آقا ابا عبدالله (سلام الله علیه) خون حضرت علی اصغر (علیه السلام) رو به طرف آسمان پاشیدند و عرض کردند: خدایا قبول کن؛ من هم دوست دارم با همین خون گلوم، اسم مقدس بی بی رو بنویسم تا عشق  و ارادت خودم رو ثابت کنم. جالب بود که می گفت: از خدا خواستم تا قبل از شهادتم، این آرزو حتماً برآورده بشه. توی عملیات والفجر1 به آرزوش رسید . من خودم دیدم که روی یک تخته سنگ، با همون خونی که از گلوش می اومد، اسم مقدس بی بی رو نوشت. (شهید برونسی،نفر دوم از چپ ایستاده)

 

• شب تا صبح نخوابید. نماز می خواند. دعا می کرد. گریه می کرد. می گفت: «من شهید می شم. » گفتم «مصطفی . این حرف ها رو بگذار کنار . بگیر بخواب نصفه شبی .» گفت « نه . به جان خودم شهید می شم. می دونم وقتش رسیده .» ول کن نبود. چشم هایش سرخ شده بود . گریه اش بند نمی آمد. صبح موقع رفتن، گفت «چند وقت دیگه عروسیه . باید قول بدی می آی.» گفتم «این همه گریه و زاری می کنی، می گی می خوام شهید بشم. دیگه زن گرفتنت چیه؟» گفت« خانمم سیده . می خواهم « به حضرت زهرا محرم باشم. شاید به صورتم نگاه کند.» (شهید مصطفی ردانی پور)

عروسیش بود. کارت دعوت پخش می کرد . یک کارت برای امام رضا ،مشهد . یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران . یک کارت برای حضرت معصومه،قم .این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح . « چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی .» حضرت زهرا آمده بود به خوابش ، درست قبل از عروسی!

• من می روم امّا اگر زنده برنگشتم، به یاد محسن فاطمه گریه کن و اگر سلاح دشمن قلبم را پاره پاره کرد، به یاد حسنش گریه کن و اگر تیر بر تارک سرم خورد و آن را دو نیم کرد، به یاد شوی فاطمه گریه کن و اگر بدنم را پاره و لهیده یافتی، به یاد حسینش گریه کن ولی اگر جسمم را دیگر هرگز نیافتی، به یاد فاطمه گریه کن که من نیز به یاد او بارها گریه کردم و همیشه گریه خواهم کرد؛ چون از او مظلوم تر سراغ ندارم.

اینک من می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم. (قسمتی از وصیت نامه شهید منصور کاظمی، تاریخ شهادت : 65/12/13 – شلمچه)

• اینکه بعد از 22 سال پیکر شهید هاشمی تفحص می‌شود و در سالروز شهادت حضرت زهرا (س) سال 89 تشییع می‌شود، این رازی است که نتیجه توسلات و توجهات شهید هاشمی به مادرمان حضرت زهرا (س) است. این شهید بزرگوار علاقه زیادی به حضرت زهرا (س) داشت و نور ایمان و نماز شب در چهره ایشان نمایان بود. (سرهنگ کیانی در مورد شهید علی هاشمی،نفر دوم سمت راست ایستاده)


خیلی التماس کرد که همراه خودمون ببریمش.وقتی فرمانده مخالفت می کرد بغضش بیشتر می شد.وقتی دید که دیگه حریف حاجی نمی شه اشک در چشمانش حلقه زد و باصدایی بغض آلود گفت:( اگه شکاییتون را به مادرم نکردم.) سرش را انداخت پایین و رفت.

محمد که کنار فرمانده بود لبخندی زد و گفت اونوقت می گن چرا بچه ها را راه نمی دین . با تمام شدن حرف محمد ناخودگاه ابروهایم در هم گره خورد. فرمانده که حواسش به من بود پرسید:( شما چرا ناراحت شدی؟) گفتم : (حاجی دلم برای شما سوخت که قراره شکایتتون را بکند.) فرمانده با تعجب پرسید: (چه طور؟!) گفتم: (آخه مادرش بی بی دو عالمه و شفاعت کننده ی همه ...) حرفم تمام نشد که فرمانده به دنبالش دوید....

شب عملیات وقتی از میون اون همه سربند و میون اون همه جمعیت، سربند یا فاطمه الزهرا فقط قسمت او شد و با صدای بلند فریاد زد:(می روم تا انتقام سیلی مادر بگیرم) دیگه جای هیچ حرفی نبود.....

 

 

نمی دونم! به این موضوع فکر کردید که دو سال متوالی رو داریم که روز شهادت حضرت زهرا(س) شهدای گمنام مهمانمان می شوند؟ جالب اینجاست که این دو سال سرداران شهیدی رخ نشان دادند که زندگی هر کدامشان پر است از عشق و علاقه به حضرت. سال گذشته شهید علی هاشمی و امسال شهید برونسی. شهدا به سند آیه ی قرآن زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند. قطعاً بازگشت این عزیزان در این ایام جای تأمل دارد . من فکر می کنم خواستند اثبات کنند که ما هنوز هم آماده حرکت هستیم تا انتقام سیلی مادر را بگیریم




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 91/1/16 توسط محسن درچه زاده

 

 

 

 سیّد اهل قلم شهید آوینی :

 پِندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم ، اما حقیقت این است که شهدا مانده اند و زمان ، ما را با خود برده است .  

  زندگی کردن با مُردن معنا می یابد ، کلید ماجرا در مردن است نه زندگی کردن .

 

شهید سیداحمد رحیمی :

این دنیا ، با همه ی بلندی هایش ، کوتاه و با همه ی زیبایی هایش ، زشت و کَریه است . وقتی دل از یاد خدا غافل شد ، آنگاه خانه ی شیطان می گردد و شما را تباه می کند .

از معصیت بپرهیزید که حقیقت ، تقواست و معصیت ، انسان را ذلیل و پست و بی مقدار و ناتوان می کند .

 

شهید علی نقی فاطمی :

تقوا پیشه کنید و یک لحظه غافل نشوید که یک لحظه غفلت ، یک عمر پشیمانی می آورد .

 

شهید حسین امین مقدم :

از کلیه ی کسانی که پیام مرا می شنوند ، می خواهم که مردم را به تقوا و ترک گناه ، خصوصاً غیبت ، دعوت کنند .

 

 شهید امین الله ملائی :

در ذرّه ذرّه ی اعمالتان ، رضای خدا را در نظر بگیرید . بیشتر به یاد مرگ باشید و از ترسِ قیامت ، این روزِ هول انگیز ، بر خود بلرزید .

 

شهید علیرضا تهامی :

رابطه مان را با خدا آن چنان نزدیک کنیم که همیشه و در همه حال ، خدا را همراه خود بدانیم و وقتی که خدا را همراهِ خود دانستیم ، گناه نخواهیم کرد .

 

شهید محمد صبوری :

دعای شما همیشه این باشد که خداوند یک لحظه ما را به خودمان وا نگذارد .

 

 شهید حسین کفایی بجستانی :

شما همیشه باید دو نقش را ایفا کنید : یکی اسلامی بودنِ خودتان و یکی اسلامی نمودنِ محل کار و زندگی تان .

همیشه با خلوص نیت و وحدت کلمه به یاری امام و اسلام بشتابید ، در عمل باید خلوص نیت و وحدتتان را نشان دهید .

 

شهید محمود اردکانی :

هر لحظه از عمر خویش را با تلاش همراه با اخلاص بگذرانید و از معاصی ، گناهان ، سستی ها و کم کاری ها دوری کنید

که جز همین چند صباح ، فرصتی برای جمع آوری توشه نیست و هر لحظه اش گذراست و دیگر جبران نخواهد شد .

 

شهید مهدی رجب بیگی :

تو که می خواهی از دره های پلیدی و پستی گذر کنی و به کوههای تقوا و درستی نظر کنی و در معراج به اوجِ ایمان سفر کنی ،

از تنِ خاکیِ خویش  گذر کن تا از « خود » به سوی « خدا » سفر کنی .

 

 شهید رضا مستانی بایگی :

ای برادران و خواهران ، از شما تقاضا می کنم که امام امت را تنها نگذارید ! چرا که یکایک شما سرباران اسلامید که

حضرت علی (ع) می فرماید : « وای بر آن سربازی که سستی کند و بر فرمانده ی خود ، خیانت نماید . »

 

 شهید محمد آزاد :

اسلام و قرآن و روحانیت را تنها نگذارید که سعادت دنیا و آخرت در گرو اطاعت و پیروی از اینهاست .

 

 شهید محمد مدنی بجستانی :

کفرانِ نعمت های الهی که یکی از آنها ، وقوع انقلاب الهی اسلامی تحت رهبری امام و با فداکاری بیش از هزاران شهید می باشد ،

باعث خواهد شد ظلم و تباهی ، حلقوممان را برای مدتی طولانی تر ، بیشتر بفشارد .

 

 شهید محمدصادق پرهیزگار :

ای ملت مبارز ! چشم ملت مستضعف جهان به شماست ، به انقلاب شماست ، هر چه برای این انقلاب مایه بگذاریم ، کم است .

چون جهان ، چشم امید به شما دارند و خداوند تبارک و تعالی ، همه جا پشتیبان شماست .

 

 شهید احمد میرزایی :

ارزش انقلاب اسلامی را بدانید که به بهای خون های فراوانی به دست آمده است .

 

 شهید یحیی رسته پور :

و تو ای مادرم ! می دانم که چه آرزوهایی برایم داشتی ! ولی چه کنم ؟ زمانی که خدا مرا به مهمانی دعوت کرده است ، من باید عاشقانه به ملاقات خدا می شتافتم !

 

 شهید محمد بهنام صادقی :

به فرزندان خود بیاموزید که چگونه زندگی کنند و چگونه بمیرند که این دنیا ، دنیایِ آزمایش است .

 

 

شهادت، مرگ انسانهاى زیرک و هوشیار است....



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 91/1/16 توسط محسن درچه زاده





یازده سال پس از عملیات والفجر 6، یعنی در سال 1372 از تعاون لشگر 25 کربلا با من تماس گرفتند و برای تحفص پیرامون شهدای آن عملیات دعوت به همکاری کردند.

من که قبلاً برای انجام این کار اعلام آمادگی کرده بودم بی درنگ پذیرفتم. احساس عجیب و غریبی داشتم برای همین هم ضمن نگارش وصیت‌نامه‌ام به خانواده گفتم که احتمال عدم بازگشت من وجود دارد و پس از آن هم از حاج آقا یوسف‌پور، رئیس محترم عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی استان مازندران، پنج روز مرخصی گرفتم تا به سمت مرزهای غربی میهن اسلامی‌ام حرکت کنم. به خاطر دارم که در آن زمان وزیر امور خارجه وقت کشورمان پیشنهاد کرده بود تا در ازای تحویل هر جنازه شهیدان ما یک اسیر عراقی آزاد گردد و مبلغ ده هزار تومان هم به آن‌ها پرداخت شود. اما دولت وقت عراق ضمن رد این پیشنهاد درخواست کرد ایران هواپیماهای میک این کشور را که قبل از جنگ با کویت به ایران داده بود به آن‌ها بازگرداند و آن‌ها هم در مقابل اجازه می‌دهند که گروه‌های تفحص ایرانی به عراق رفته و پیکر مطهر شهیدان را شناسایی و سپس به ایران باز گردانند.

اما گروه هیجده نفره ما بدون کسب اجازه از عراق و حتی مجوز از مسئولان ایران و عراق به همان منطقه عملیاتی رفتیم و طی سی‌وپنج روز به تفحص جنازه‌های شهدا پرداختیم. وجب به وجب آن منطقه را جستجو کردیم اما متأسفانه هیچ اثری از پیکرهای به جای مانده نیافتیم.

در دوران آموزش به ما آموخته بودند که به کوچکترین چیزی که در نقاط دور و نزدیک می‌بینیم مشکوک شویم و آن را بررسی کنیم. به تپه‌های مصنوعی که به نظر غیر طبیعی نشان می‌دهد، حساس شویم. البته تفحص در نقاطی که یازده سال پیش همرزمان ما در آن جا شهید شده بودند، با توجه به تغییرات جغرافیایی و زیست محیطی و تشخیص اینکه شهدا در کجا هستند، بسیار مشکل بود. پس از سی روز تفحص و جستجو و ناامید از پیدا نکردن جنازه شهدا بازگشتیم. در هنگام بازگشت بود که ناگاه یک شیء نورانی توجه ما را جلب کرد.

ـ حتماً آینه است

ـ آینه؟ نه. .. ممکنه ساعت مچی باشد

ـ اشتباه می‌کنید، یک قمقمه است

من ناچار گفتم به‌جای حدس و گمانه‌زنی، برویم نزدیک و از نزدیک آن را بررسی کنیم. هر قدر دیگران مخالفت کردند من اصرار کردم که برویم و از نزدیک ببینیم آن شیء چیست؟ ناگفته نماند که آن‌جا قبلاً یک میدان مین بود و هیچ بعید نبود که همچنان چند مین در آن‌جا باقی مانده باشد.

هنگام حضور در آن منطقه و به‌رغم جستجوی بسیار هیچ موفقیتی حاصل نشد و همین امر موجب تأسف و آزردگی ما شد. سرخورده و دل‌شکسته و محزون در حال بازگشت بودیم که در یک لحظه من و دو تن دیگر از همراهانم زمین‌گیر و میخکوب شدیم

به‌هر ترتیب من و دو نفر دیگر از بقیه جدا شده و خود را به محلی رساندیم که پیش از این یک شیء نورانی دیده بودیم. یک‌باره نفس در سینه‌های ما حبس شد و ناباورانه به آنچه می‌دیدیم خیره ماندیم؛ چرا که آنچه را که قبل از این، آینه یا ساعت مچی می‌پنداشتیم، پیشانی مبارک شهید «عالی»، فرمانده بزرگوار گردان مسلم‌بن عقیل بود که عکسی هم از آن گرفتیم.

اما این پایان ماجرا نبود و ما ناگزیر باید اقدام به خنثا کردن مین‌هایی می‌کردیم که دور تا دور پیکر پاک آن عزیز بود. از یک سو نگران تاریک شدن هوا بودیم و از سویی دیگر نگران حضور نیروهای عراقی، برای همین کار مین‌روبی را با سرعت آغاز کردیم. یکی از همراهان ما که برادر عزیز، شیخ ویسی از سپاه پاسداران بود، هنگام بیرون آوردن مین‌ها، متوجه دو مین کوچکی که کنار یکی از مین‌ها بود نمی‌شود و غافل از این بودیم که دومین احتراقی و انفجاری جان تمام ما شانزده نفررا تهدید می‌کند. در یک لحظه بر اثر برخورد بیل به یکی از آن‌ها، مین احتراقی عمل کرد، اما به لطف پروردگار به مرحله انفجار نرسید. هر چند که همان مین احتراقی هم موجب کشیده شدن ماهیچه پای یکی از برادران گردید. با نزدیک شدن به پیکر پاک شهید عالی، سربند «یا حسین» او را که کاملاً سالم بود و کنار سر شهید بر روی خاک افتاده بود برداشتیم که خون مطهر او آن را عطرآگین ساخته بود.

دیگر تاب و توان از کف داده و همان‌گونه که اشک بر گونه‌های ما می‌ریخت، پیکر شهید را بیرون آورده و به پشت جبهه منتقل کردیم.


یک هفته پس از آن به درخواست مسئولان تفحص شهدای سپاه که حالا به ما ملحق شده بودند، تصمیم گرفتیم بار دیگر به همان منطقه برویم؛ به‌خصوص که از پیش می‌دانستیم، آن‌ منطقه، امانتدار پیکر شهیدان بی‌شماری است.

قبل از عزیمت دوباره، همه دور هم حلقه زدیم و در فضایی روحانی و آسمانی به راز و نیاز با خدا و معصومین پرداخته و از آن‌ها طلب یاری کردیم تا در این سفر بتوانیم پیکر شهیدان خویش را بازیابیم، اما هنگام حضور در آن منطقه و به‌رغم جستجوی بسیار هیچ موفقیتی حاصل نشد و همین امر موجب تأسف و آزردگی ما شد. سرخورده و دل‌شکسته و محزون در حال بازگشت بودیم که در یک لحظه من و دو تن دیگر از همراهانم زمین‌گیر و میخکوب شدیم

ـ آقای میرزاخانی شما صدایی نشنیدید؟

ـ شما چه‌طور آقای قاسمی؟

هر سه اما یک جمله را شنیده بودیم و آن اینکه

ـ کجا می‌روید؟ ما را این‌جا تنها نگذارید و با خود ببرید.

گویی شوکه شده بودیم و مدام از خود می‌پرسیدیم این صدای کیست و از کجاست؟ که ناگاه تا پشت سرم نگاه کردم، سر یک شهید را دیدم که روی خاک قرار دارد. آن هم در همان مسیری که چند دقیقه قبل از آن‌جا گذر کرده و هیچ چیزی ندیده بودیم!

بی درنگ دست‌به‌کار شده و برای بیرون آوردن پیکر مطهرش خاک‌برداری کردیم. من در همان هنگام خاک‌برداری، مدام از خود می‌پرسیدم که چرا این صدا از ضمیر «ما» استفاده کرده است، حال آن‌که او یک نفر بیش‌تر نیست؟

 اما دیری نگذشت که با بهت و حیرت به پاسخ خود رسیدیم. یک گور دسته‌جمعی از شهدایی که دشمن ناجوانمرد بعثی آن‌ها را با سیم برق به‌هم بسته و به طرز فجیعی به شهادت رسانده بود.

غوغایی شد؛ ولوله‌ای، هنگامه‌ای، شوری، ناله‌ها بود و اشک‌ها... بر سر زدن‌ها بود و بر سینه کوبیدن‌ها. ما توانسته بودیم پیکر پاک چهل شهید را پیدا کنیم و از خاک بیرون آوریم. این یعنی پایان انتظار چهل مادر، چهل همسر، چهل فرزند...

خدای من! پس پیکر دیگر شهیدان ما کجاست؟ هنوز اشک‌های ما جاری بودند که در فاصله‌ای دورتر با پیدا کردن فک یک شهید، موفق به کشف یک گور جمعی دیگر شدیم. حالا صد‌ و ده پیکر پاک دیگر پیش روی ما بود و ما توانستیم با صبر و حوصله همه آن‌ها را از خاک بیرون آورده و همراه با چهل شهید قبلی یک کاروان شهید را با خود به ایران عزیز بازگردانیم.

 

                                                                                                             شهادت،                                                        یعنى وارد شدن در حریم خلوت الهى....



نوشته شده در تاریخ جمعه 91/1/11 توسط محسن درچه زاده

 

قوانین شهید سید مجتبی علمدار برای نزدیکی به خدا

 

قانون اول

خداوندا ! اعتراف می کنم به این که قران را نشناختم و به آن عمل نکردم .حداقل روزی 10 آیه قران را باید بخوانم ،  اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیل نتوانستم این 10 آیه را بخوانم روز بعد باید حتما یک جزء کامل بخوانم

تاریخ اجرا : 4/5/1369

قانون  دوم

پروردگارا اعتراف می کنم از این که نمازم را به معنا نخواندم و حواسم جای دیگری بود در نتیجه دچار شک در نماز شدم .حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم اگر به هر دلیل نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم روز بعد باید نماز قضای یک 24 ساعت را بخوانم .

تاریخ اجرا : 11/5/1369

قانون سوم

خدایا اعتراف می کنم از این که مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشد.حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرب بخوانم اگر به هر دلیل نتوانستم روز بعد باید 20 ریال صدقه و 8 رکعت نماز قضا به جا بیاورم.

تاریخ اجرا 26/5/1369

قانون چهارم

خدایا اعتراف می کنم از این که شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم حداقل در هر هفته باید دو شب نماز شب بخوانم و بهتر است شب پنج شنبه و شب جمعه باشد اگر به هر دلیل نتوانستم شبی را به جا بیاورم باید به جای هر شب 50 ریال صدقه و 11 رکعت نماز را به جا بیاورم .

تاریخ اجرا : 16/6/1369

قانون پنجم

خدایا اعتراف میکنم به اینکه (خدا میبیند ) را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خود کار کردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبحهای جمعه سوره الرحمن را بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جز قران بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آنرا در اولین فرصت به اضافه 2 حزب قران بخوانم.

تاریخ اجرا :13/7/1369

 

قانون ششم

حداقل باید در آخریم رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم باید به ازای هر صلوات 10 ریال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم.

تاریخ اجرا : 18/8/1369

قانون هفتم

حداقل باید در هر بیست و چهار ساعت 70 بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم در بیست و چهار ساعت بعدی باید 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبدیل می شود.

تاریخ اجرا : 30/9/1369

قانون هشتم

هر کجا که نماز را تمام میخوانم باید 2 روز روزه بگیرم.بهتر است که دوشنبه و پنجشنبه باسد.اگر به هر دلیل نتوانستم این عمل را انجام دهم در هفته بعد باید به جای دو روز 3 روز و به ازای هر روز 100 ریال صدقه بپردازم.

تاریخ اجرا : 19/11/1369

قانون نهم

در هر روز باید 5 مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم روز بعد باید 15 مسئله را بخوانم.

تاریخ اجرا : 14/1/1370

قانون دهم

در هر بیست و چهار ساعت باید 5 بار تسبیحات حضرت زهرا (س) برای نماز های یومیه و 2 بار هم برای نماز قضا بگویم.اگر به هر دلیل نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار 3 مرتبه این عمل را تکرار کنم.

تاریخ اجرا : 15/3/1370

 

 

 




نوشته شده در تاریخ جمعه 91/1/11 توسط محسن درچه زاده

سلام عزیرم....رفیق خوبم..داداش مهربونم....

لحظه جدایی من و تو داره می رسه و  من از همین حالا دلم برات تنگ شده...

چند روز دیگه از کنارت می رم و شاید دیگه هرگز نتونم مثل این روزها کنارت بشینم و دستم بدم به مزارت و آروم بشم...راستش روزهای اخیر اگه پیش تو آرامش نمی گرفتم....نمی دونم می تونستم این همه فشار رو دوام بیارم یا ......

امروز بعد اینکه دوستان رو برای جلسه دفاعیه دعوت کردم اومدم  تا تو  رو هم دعوت کنم بیایی و قدم رو چشمام بذاری و اون روز که قراره از پایان نامه ای که به خودت تقدیم شده ......اون روز تنهام نذار رفیق شفیقم....

اما دلم از غربت مزارت پر پر شد...هر چند می دونم تو و رفقای شهیدت برای غربت امام زمان و اسلام دلتون خونه...از بد حجابی ها....از دروغ ها....از فعل حرام ...از اختلاط  نامحرم ها...

این روزها به این مشغولم که بینی و بین الله من برای غربت شما چه کردم...خودم تنهایی ....مددی برسون تا منم مثل شما ولیم رو تنها نذارم...دعا کن منم شهید شم....مطمئنم دلم بیشتر از همه جا و همه کس دانشگاه برا تو و مزار با صفات پر خواهد زد....عزیزم....عزیزم...

 

 

 

16.gifاللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم16.gif



نوشته شده در تاریخ جمعه 91/1/11 توسط محسن درچه زاده

نحوه ی شهادت :

او با آنکه یک دست بیشتر نداشت ولی با جنب و جوش و تلاش فوق‌العاده‌اش هیچ‌گاه احساس کمبود نمی ‌کرد و برای تامین و تدارک نیروهای رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراوانی می‌نمود.

در بسیاری از عملیاتها حاج حسین مجروح شد. اما برای جلوگیری از تضعیف روحیه همرزمانش حاضر نمی ‌شد پشت جبهه انتقال یابد.

در عملیات کربلای 5، زمانی که در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شده بود، خود پیگیر جدی این کار شد، که در همان حال خمپاره‌ای در نزدیکی‌اش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملکوت اعلی پرواز کرد و این سردار بزرگ در روز هشتم اسفندماه 1365 در جوار قرب الهی ماوا گزید؛ سردار دلاوری که همواره در عملیات پیشقدم بود و اغلب اوقات شخصاً به شناسایی می‌رفت.

او یار حسین زمان، عاشق جبهه و جبهه‌ایها بود و وقتی به خط مقدم می ‌رسید، گویی جان دوباره‌ای می ‌یافت؛ شاد می ‌شد و چهره‌اش آثار این نشاط را نمایان می ‌ساخت.

شهید خرازی پرورش یافته مکتب حسین(ع) و الگوی وفاداری به اصول و ایستادگی بر سر ارزشها و آرمانها بود. جان شیفته‌اش آنچنان از زلال مکتب حیا‌ت‌بخش اسلام و زمزمه خلوص، سیراب شده بود که کمترین شائبه سیاست‌بازی و جاه‌طلبی به دورترین زاویه ذهنش راه نمی ‌یافت.

در عملیات کربلای 5، زمانی که در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شده بود، خود پیگیر جدی این کار شد، که در همان حال خمپاره‌ای در نزدیکی‌اش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملکوت اعلی پرواز کرد

در عملیات کربلای 5، زمانی که در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شده بود، خود پیگیر جدی این کار شد، که در همان حال خمپاره‌ای در نزدیکی‌اش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملکوت اعلی پرواز کرد

این شهید سرافراز اسلام با علو طبع و همت والایی که داشت هلال روشن مهتاب قلبش، هرگز به خسوف نگرایید و شکوفه‌های سفید نهال وجودش را آفت نفس، تیره نگردانید. در لباس سبز سپاه و میقات مسجد، مُحرِم شد، در عرفات جبهه وقوف کرد و در منای شلمچه و مسلخ عشق، جان به جان آفرین تسلیم نمود.

 آثارباقی مانده از شهید :

همواره سعی‌مان این باشد که خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داریم و شهدا را به عنوان یک الگو در نظر داشته باشیم، که شهدا راهشان، راه انبیاست و پاسداران واقعی هستند که در این راه شهید شدند.

... ما لشکر امام حسینیم، حسین‌وار هم باید بجنگیم، اگر بخواهیم قبر شش گوشه امام حسین(ع) را در آغوش بگیریم، جز این نباید کلامی و دعایی داشته باشیم که «الّلهُمَّ اجعل مَحیایَ، مَحیا محمدّ و آلِ محمد و مَماتی، مَماتَ محمّد وَ آلِ محمد.

 

صلوات ...            



نوشته شده در تاریخ جمعه 91/1/11 توسط محسن درچه زاده

 

گفتند: چگونه ای؟

گفت: نان خدای می خورم و فرمان شیطان می برم

(تذکره الاولیای عطار)

 

تا حالا فکر کردیم چه قدر عبدالله ایم. چه قدر شکر گوی نعمت های پروردگاریم.

راستی اصلا شکر نعمت به چی میگن؟ به اینکه بعد از تموم شدن غذا بگیم خدایا

شکرت سیر شدیم!!!!!؟ (بعضی ها همینم یادشون میره)

 

بازم شهید تورجی:

خواهرشون میگن:

محمد رضا که از جبهه که می اومد و واسه چند روز خونه بود ، ماها خیلی از حضورش خوشحال بودیم .  میدیدم نماز شب میخونه و حال عجیبی داره ! یه جوری شرمنده خداست و زاری میکنه که انگار بزرگترین گناه رو در طول روز انجام داده . یه روز صبح

ازش پرسیدم :

چرا انقدر  استغفار میکنی؟ از کدام گناه می نالی؟

جواب داد: همین که اینهمه خدا بهمون نعمت داده  و ما نمیتونیم شکرش رو به جا بیاریم بسیار جای شرمندگی داره...

 

عجب! شهید تورجی ! رفیق!  تو شکر نعمت نمی کردی؟ تویی که همه ی وجودت را

وقف خدا کردی؟ حتی صدای دلنشینت را...؟

 




نوشته شده در تاریخ جمعه 91/1/11 توسط محسن درچه زاده

زندگی نامه شهید محمد رضا تورجی زاده

شهید محمد رضا تورجی زاده در سال چهل و سه در شهر شهیدان اصفهان به دنیا آمد . در همان دوران کودکی عشق و ارادت به خاندان نبوت و امامت داشته و با شور وصف ناپذیر در مجالس عزا داری شرکت می نمود . در کودکی بسیار با وقار نظیف و تمیز بوده به گونه ای که در میان همگنان ممتاز بود.

ایشان دوران تحصیل را همراه با کار و همیاری در مغازه پدر آغاز نمود . پدرش به دلیل علایق مذهبی برای دوره ی راهنمایی به مدرسه ی مذهبی احمدیه ثبت نام نمود .

کلاس سوم راهنمایی شهید مقارن با قیام مردم قم شده بود که شهید با جمعی از دوستان هم کلاسی ،چند نوبت تظاهراتی در مدرسه تدارک دیده و از رفتن به کلاس خودداری کرده بودند . با اوج گرفتن انقلاب ، شهید با چند تن از دوستان فعالیت های سیاسی خود را در مسجد ذکر الله آغاز نمود و در تظاهرات ضد حکومت شرکت می نمود که چند بار مورد ضرب و شتم ماموران قرار گرفت . شب ها را شعار نویسی و چاپ عکس حضرت امام روی دیوار ها اقدام می نمود . با پیروزی انقلاب فعالیت های خود را در مسجد ذکر الله و حزب جمهوری اسلامی و دیگر پایگاه های انقلابی پیگیری نمود . وی که از فعالان مبارزه با گروهک های ضد انقلاب و بنی صدر بود بار ها مورد ضرب و شتم طرفداران بنی صدر و اعضای این گروهک ها قرار گرفت .

ایشان به شهید مظلوم بهشتی و آیت الله خامنه ای علاقه ی فراوانی داشتند .

شهید تورجی زاده مداحی و روضه خوانی را در دبیرستان هاتف با دعای کمیل آغاز کرد

شبهای جمعه در جمع دانش آموزان زیبا ترین مناجات را با خدای خویش داشت .

در سال شصت و یک به جبهه عزیمت نمود و در تیپ نجف اشرف به خدمت مشغول شد . و در عملایات های محرم والفجر ها و کربلا ها شرکت نمودند .پس از عزیمت به جبهه در جمع رزمندگان به مداحی و نوحه سرایی پرداخت و بسیاری از رزمندگان جذب نوای گرم و دلنشین او می شدند و در وصیت نامه های خود تقاضا داشتند در مراسم هفته ی آن ها ایشان دعای کمیل را بخوانند . این علاقه و تقاضا های رزمندگان بود که باعث شد ایشان هیئت گردان یازهرا را تاسیس کنند که هر دوشنبه در جبهه در محل گردان و در هنگام مرخصی در اصفهان برگذار می شد . که این هیئت بعد ها به هیئت محبان حضرت زهرا و هیئت رزمندگان اسلام شهر اصفهان تغییر نام داد.

شهید به حضرت زهرا سلام الله علیه علاقه ی وافری داشتند و در غالب مداحی هایشان از مصائب ایشان می خواندند . همچنین ایشان وصیت نمودند که بروی سنگ قبر ایشان بنویسند : یا زهرا

ایشان به نماز اول وقت اهمیت فراوانی می دادند . و قران کریم را بسیار تلاوت می نمودند . همیشه دو ساعت قبل از نماز صبح به راز و نیاز می پرداختند . صدای گریه های ایشان بعضا موجب بیدار شدن دیگران می شد . این عبادت و راز و نیاز با معبود تا طلوع آفتاب ادامه داشت .

ایشان در جبهه بار ها مجروح شدند به گونه ای که در میان دوستان به شهید زنده معروف شدند . و هر بار پیش از بهبودی کامل باز به جبهه عزیمت کردند .

سر انجام این مجاهد خستگی ناپذیر در پنجم اردیبهشت سال شصت و شش در ارتفاعات شهر بانه در استان کردستان در ساعت هفت و سی دقیقه صبح حین فرماندهی گردان یا زهرا در سنگر فرماندهی به شهادت رسیدند . جراهتی که موجب شهادت ایشان شد همچون حضرت زهرا بود : جراحاتی بر پهلو و بازو و ترکش ها یی مانند تازیانه بر کمر ایشان



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 91/1/9 توسط محسن درچه زاده

بگو عاشق نیستیم :

- انگار از آسمان آتش می بارید.به شهید غلامی گقتم: «گروه را مرخص کنیم تا اوایل پاییز که هوا خنک تر می شود، برگردیم»

گفت: «بگو عاشق نیستیم.» گفتم:«علی آقا!هوا خیلی گرم است.نمی شود تکان خورد.»

گفت: «وقتی هواگرم است و تو می سوزی، مادر شهیدی که فرزندش در این بیایان افتاده است،دلش می شکند و می گوید:خدایا بچه ام در این گرما کجا افتاده است؟ همین دل شکستگی به تو کمک می کند تا به شهید برسی.»

نتوانستم حرف دیگری بزنم. گوشی را گذاشتم،برگشتم و گفتم:«بچه ها،اگر از گرما بی جان هم شویم،باید جستجو را ادامه دهیم.» پس از نماز ظهر کار را شروع کردیم.تا ساعت نه صبح هر چه آب داشتیم،تمام شد.بالای ارتفاع 175شرهانی،چشم هایمان از گرما دیگر جایی درا نمی دید. به التماس نالیدیم: خدایا تورا به دل شکسته ی مادران شهید...

در کف شیار چیزی برق زد پلاک بود...

 

کرامت شهدا :

خبر را که شنیدیم? خودمان را رساندیم? اما آن ها استخوان های یک حیوان بود. گفتند اینجا خطرناک است و بیشتر منافقان در کمین هستند? باید زود برگردیم.

آمبولانسی داشتیم که هر روز سرویس و مجهز می شد. سابقه نداشت خراب شود. در راه برگشت ? در یک سرپایینی?

ماشین خاموش شد!!! بچه ها فکر کردند شوخی می کنم? اما هرچه استارت زدم? ماشین روشن نشد. چند متخصص از تعمیرگاه ارتش آمدند. اما فایده ای نداشت.

بالاخره تصمیم بر آن شد که یک تانکر آب بیاید و ماشین رو بوکسل کند که تا شب نشده برگردیم. تانکر آمد. اما وقتی به آمبولانس وصل شد?گاز که می داد?خاموش می شد! گفتم: ((ماشین روشن نمی شود? بعداً می آییم آن را می بریم. اگر اینجا خطرناک است?د یگر نمی مانیم.))

ماشین را قفل کردیم و برگشتیم. فردا پس از خواندن نماز صبح به سراغ ماشین رفتم.تک و تنها توی حال خودم بودم که رسیدم به مکانی که صخره مانند بود. دقیقاً رو به روی جایی که ماشین خراب شده بود? تعدادی پلاک و یک مشت استخوان افتاده بود. هفت شهید بودند  بچه ها را خبر کردم و جنازه ها را داخل ماشین گذاشتیم.

با بچه های ارتش خداحافظی کردم و به طرف ماشین رفتم. فکر کردند? من فراموش کرده ام ماشین خراب است. خندیدند. اما ماشین? با استارت اول روشن شد ..

 

هفت پلاک و یک مشت استخوان:

رفیعی با دست های خونی وارد سنگر شد. رنگم پرید. فکر کردم بلایی سر حمزوی آمده. از سنگر بیرون پریدم، دیدم او هم دستش خونی است.پرسیدم چی شده؟ گفتن برو عقب ماشین روا نگاه کن.

دیدم یه گونی عقب ماشینه. داخل گونی یه شهید بود که سر و پا نداشت، پیراهنی سفید تنش بود و دکمه یقه رو تا آخر بسته بود. بچه ها گفتن:"برای شستشوی بیل مکانیکی، جایی رو کندیم تا به آب برسیم. آب که زلال شد، دیدیم یک تکه لباس از زیر خاک بیرونه. کندیم تا به پیکر سالم شهید رسیدیم. خون تازه از حلقومش بیرون میزد! ما برای شستشوی بیل جایی رو انتخاب کرده بودیم که یقین داشتیم هیچ شهیدی اونجا نیست! اصلا اونجا اثری جنگ و خاکریز نبود."

دور تا دور منطقه را جست و جو کردیم، تا شاید شهید دیگه ای پیدا کنیم؛ اما خبری نبود.

خیلی وقتا خود شهدا به میدان می آمدن تا پیداشون کنیم.

رادیو روشن بود، گوینده از تشییع یک هزار شهید بر روی دست مردم تهران خبر می داد. شاید مادر این شهید، با دیدن تابوت های شهدا از خدا پسرش را خواسته بود و همان ساعت...

 

 

 

خوشا انان که رفتند...



   1   2      >
.: Weblog Themes By Pichak :.



بازدید امروز: 5
بازدید دیروز: 13
کل بازدیدها: 40926

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
بک لینک فا