سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری

طراحی سایت

قالب وبلاگ

شهدا شرمنده ایم

طراحی سایت


شهدا شرمنده ایم

نوشته شده در تاریخ جمعه 15/2/91 توسط محسن درچه زاده

 




بسم الله الرحمن الرحیم




اللهم انی اسئلک ان تملاء قلبی حبا لک و خشیه منک و تصدیقا بکتابک و ایمانا بک و خوفا منک و شوقا الیک یا ذالجلال والاکرام حبب الی لقائک واحبب لقائی واجعل لی فی لقائک الراحه والفرج والکرامه. (دعای ابوحمزه)




 قبلا چند کلمه ای به عنوان وصیت نوشته بودم و فکر می کنم تکمیلی،چند کلمه دیگر باید بنویسم.




خدایا،غلط کردم،استغفرالله،خدایا امان،امان ازتاریکی وتنگی وفشارقبروسئوال




نکیرومنکردرروزمحشروقیامت.به فریادم برس،خدایا دلشکسته و مضطرم، صاحب پیروزی و موفقیت،ترا می دانم و بس،و برتو توکل دارم.خدایاتا زمان عملیات،فاصله ی زیادی نیست،خدایا به قول امام خمینی(تو فرمانده کل قوا هستی) خودت رزمندگانت را پیروزگردان،شرصدام کافررا ازسرمسلمین بکن خدایا،از مال دنیا،چیزی جز بدهکاری و گناه ندارم،خدایا،تو خود توبه ی مرا قبول کن و ازفیض عظمای شهادت،نصیب و بهره مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم.




 یا واسع المغفره یا من سبقت رحمه عن غضبه




 از همسر خوب و ایثارگرم، کمال تشکر و سپاسگذاری را دارم انشاءالله که مرا می بخشی. الحمدالله خداوند لطف و کرم نموده،به سلامتی او را مهدی و یا زهرا اسم بگذار و ازخوراک وطعام حلال و طیب به او بخوران، و او را سرباز و طلبه امام زمان(عج)باربیاور و تربیت کن که این خود هدیه ایست به پیشگاه خداوند باری تعالی و وسیله کاهشی باشد ازعذاب قبر و آخرت و قیامت ما ، می دانم در امر بیت المال امانت دار خوبی نبودم و ممکن است زیاده روی کرده باشم،خلاصه برایم رد مظالم کنید و آمرزش بخواهید.


 والسلام  حسین خرازی(1/10/1365) 




نوشته شده در تاریخ جمعه 15/2/91 توسط محسن درچه زاده

آیا میدانید دلیل اینکه شما الان با آرامش و امنیت کامل ، این متن رو میخونی


از جان گذشتگی هزاران شهید است ؟


این ابر مردان را فراموش نکنیم . . .


.


.


.


شهیدان از می توحید مستند / شهیدان سرخوش از جام الستند


نمردند و نمی میرند هرگز / شهیدان زنده ی جاوید هستند . . .


.


.


.


بدی کردیم،خوبی یادمان رفت / زدلهالای روبی یادمان رفت


به ویلای شمالی خو گرفتیم / شهیدان جنوبی یادمان رفت . . .


.


.


.


گل اشکم شبی وا میشد ای کاش / همه دردم مداوا میشد ای کاش


به هر کس قسمتی دادی خدایا / شهادت قسمت ما میشد ای کاش . . .


.


.


.


مادر!


تو بر مزار شهید عزیز خویش


یک کاسه آب یخ


یک دسته گل بیار


زیرا که من هنوز در این خوابگاه خویش


لب تشنه حیاتم


دل تشنه وطن . . .


.


.


.


خوشا آنان که با عزت ز گیتی /  بساط خویش برچیدند و رفتند


ز کالاهای این آشفته بازار /  شهادت را پسندیدند و رفتند . . .




 


 


شادی روح شهدا صلوات




عشق یعنی یک استخوان و یک پلاک


سالهای سال تنهای تنها زیر خاک . . .


.


.


.


چشم پاک دختری از جمله‌ای تر مانده است / چشم‌های پاکش اما خیره بر در مانده است


روی دیوار اتاق کوچک تنهایی‌اش / عکس بابایش کنار شعر مادر مانده است . . .


.


.


.


باز هم در دل جنون آغاز شد / زخم میدانهای مین ابراز شد


باز هم مجنون لیلایی شدیم / بعد عمری باز شیدایی شدیم . . .


.


.


.


باید بهشتی وار در راه خدا رفت / اینگونه در راه حسین سر جدا رفت


باید چو چمران رفت تا اوج رهایی / در باغ آتش سوختن همچون رجایی . . .


.


.


.


روییده زتربت شهیدان، گل سرخ / پیغام شهید است به دوران، گل سرخ


تا جان دگر فدا کند رهبر را  / روییده هزار باغ و بستان، گل سرخ . . .


.


.


.


رفت و برنگشت و این رسم روزگار ماند / چشم جاده ها هنوز، محو در غبار ماند


این همه شب است و باز، این همه حضور تلخ / فصل‌های محکم خالی از بهار ماند . . .


.


.


.




ای روشنای خانه امید،ای شهید/ ای معنی حماسه جاوید، ای شهید


چشم ستارگان فلک از تو روشن است / ای برتر از سراچه خورشید ای شهید


 


.


.


.


ای شهیدان ، عشق مدیون شماست / هرچه ما داریم از خون شماست


ای شقایق ها و ای آلاله ها / دیدگانم دشت مفتون شماست . . .


.


.


.


شهادت را نه در جنگ، در مبارزه می دهند


ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم


غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند . . .


.


.


.


دید در معرض تهدید دل و دنیش را / رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را


رفت و حتی کسی از جبهه نیاورد به شهر / چفیه و قمقمه اش کوله و پوتینش را . . .


.


.


.


رفتن به جهاد نفس راهی است بزرگ / از جبهه گریختن گناهی است بزرگ


ما بر سر پست انقلابیم اکنون / خفتن سر پست اشتباهی است بزرگ . . .


 


 


 


یاد و خاطره شهیدان گرامی باد



نوشته شده در تاریخ جمعه 15/2/91 توسط محسن درچه زاده

سلام


ممنون از  اینکه به وبلاگ من سر زدید


هر جمعه یک هدییه از مدیر وبلاگ


کد شارژ ایرانسل


شما اولین نفر باشید




5525-5059-5268-5064



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4/2/91 توسط محسن درچه زاده

زندگینامه شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور...




به سال 1337 ه..ش در یکی از خانه‌های قدیمی منطقه مستضعف‌نشین (پشت مسجد امام) شهر اصفهان متولد شد . پدرش از راه‌کارگری و مادرش از طریق قالی‌بافی مخارج زندگی خود را تأمین و آبرومندانه زندگی می‌کردند و از عشق و محبت سرشاری نسبت به ائمه‌اطهار (ع) و حضرت زهرا س برخوردار بودند . تا آنجا که با همان درآمد ناچیز جلسات روضه‌خوانی ماهانه در منزلشان برگزار می‌شد .

او که از بیت صالحی برخاسته بود و به لحاظ مذهبی ، خانواده‌ای مقید و متدین داشت ، تحصیل در هنرستان را به دلیل جو طاغوتی و فاسد آن زمان تحمل نکرد و از محیط آن کناره گرفت و با مشورت یکی از علما به تحصیل علوم دینی پرداخت .

شهید ردانی پور سال اول طلبگی را در حوزه علمیه اصفهان سپری کرد . پس از آن برای ادامه تحصیل و بهره‌مندی از محضر فضلا و بزرگان راهی شهر قم شد و در مدرسه حقانی به درس خود ادامه داد . مدرسه حقانی در آن زمان بنا به فرموده شهید بهشتی (ره)پذیرای طلابی بود که از جهت اخلاقی ایمانی و تلاش علمی نمونه بودند . او نیز که از تدین اخلاق حسنه بینش و همت والایی برخوردار بود به عنوان محصل در این حوزه پذیرفته شد

او که با سخت کوشی و تحمل مشقتها آشنایی دیرینه‌ای داشت ، حتی در ایام تعطیل از کار و کوشش غافل نبود .

ایشان حدود شش سال مشغول کسب علوم دینی بود . با نضج گرفتن انقلاب اسلامی با تمام وجود در جهت ارشاد و هدایت مردم وارد عمل شد و با استفاده از فرصتها برای تبلیغ به مناطق محروم کهکیلویه و بویراحمد و یاسوج سفر کرد و درسازماندهی و هدایت حرکت خروشان مردم مسلمان آن خطه تلاش فراوانی را ازخود نشان داد.

نحوه شهادت...




پس از ازدواج صدق و تلاش این روحانی عارف و فرمانده شجاع در عملیات والفجر 2 به نقطه اوج رسید و عاشقانه ردای شهادت پوشید و به وصال محبوب نایل شد . بدین سان بر پرونده افتخار آفرین دنیوی یکی دیگر از سربازان سلحشور سپاه امام زمان (عج) با شکوهی هر چه تمامتر مهر تأیید نهاده شد و جسم پاکش در15 مرداد 1362 عملیات والفجر 2 منطقه حاج عمران مظلومانه بر زمین ماند و روح با عظمتش به معراج پرکشید ! گر چه تا این تاریخ نیز ایشان در زمره شهدای مفقودالجسد است .  

وی که بارها در جبهه‌های نبرد مجروح گردید ه بود و اغلب تا سر حد شهادت نیز پیش رفته بود ،‌در حقیقت شهید زنده‌ای بود که همواره به دنبال شهادت عاشقانه تلاش می‌کرد .

این جمله از اولین وصیتنامه‌اش برای شاگردان ورهروانش به یادگار ماند:

عمامه من کفن من است

درود خداوند بر او باد که حنظله‌وار زیست و حنظله وار به درجه رفیع شهادت نایل شد.

امید آنکه خداوند روح این شهید عزیز و برادر شهید گرانقدرش را با شهدای راه حق و فضیلت بالاخص شهدای کربلا محشور فرماید و ما را از خواب غفلت بیدار سازد.




   
وصیت نامه شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور





 

 


بسم الله الرّحمن الرّحیم


 سپاس خداوندی را که انور جلال او از افق عقول بندگانش تابان است. و خواسته اش از زبان گویای کتاب و سنت نمایان. خدایی که دوستان خد را از دلبستگی به دنیای فریب کار رهانید و به شادی های گوناتگونشان رساند.



 واما شما ای روحانیون و طلاب عزیز همان طور که امام فرمودند تذکیه و تعلم را پیشه ی خود سازید و جوانان عزیز اسلام را هادی باشید و در آغوش هدایت الهی جای بگیرید. کار شما بهترین کاراست همان کار پیغمبر و ائمه معصومین است. هدایت و ارشاد و اداره جامه ی اسلامی و پیاده کردن احکام نورانی اسلام. و مانند علی بن ابی طالب(ع) در دعا میخوانیم "ولا تأخده فی الله لومة لائم" در راه خدا حرکت کردن سختی و رنج دارد، موانع زیاد است وبا صبر و استقامت راه انبیاء را ادامه دهید که امروز جوانان ما با ریختن خونشان موانع راه را برداشتند و بر می دارند و ما در قیامت در پیشگاه خداوند تبارک و تعالی عذری نداریم و البته این حرف من با هم درسها و هم سنگران خودم است. نه به بزرگان که سخن گفتن در مقابلشان بی ادبی است. آنان مربی ما هستند و ما شاگرد آنان.



 و شما ای پاسدار عزیز و جوان برومند که هدفتان مقدس است و راهتان روشن و حرکتتان حماسه آفرین است. چون هجرتتان آغاز بر هجرتها بود و خون سرختان پیام آور هدفتان و سرهای بریده و بدن های قطعه قطعه شده شما نشانگر مظلومیت تان است. دست از دامان امام زمان و نوکرانش نکشید که اینان عمال اسلامند و اسلام اصیل راباید از امثال غفاری ها، سعیدی ها، مطهری ها، بهشتی ها، صدوقی ها، مدنی ها، دستغیبی ها و امثالهم گرفت.



 بدانید اسلام منهای روحانیت اسلام نیست و این سد دشمن شکن را نگذارید بشکند.



 مادرم...



  آن زمان که اسلام و انقلاب به خون احتیاج داشت تو ثمره ی سالها عمرت را که فرزندی مسلمان بود هدیه کردی، چه خوب امانت داری کردی و چه به موقع امانت را دادی. پس شاد باش و فرزندان دیگرت را هم بده و خود مانند زینب معلم دیگران باش.



 مبادا بر من گریه کنی که اگر شهید باشم زنده ام، زنده تر از زنده ها. حلالم کن و به برادرانم و به بچه های خواهرانم بگو که



 آنان باید خود را برای قربانی شدن آماده کنند و سربازی اسلام را بر عهده بگیرند.                       



 خواهرانم...



 در تربیت فرزندانتان بکوشید و حجاب را رعایت کنید. زهرا گونه زندگی نمایید و شوهرانتان را به راه خدا وادارید.



 مادر خدا پدرم را رحمت و شما را عاقبت به خیر کند. انشا الله اگر کربلا مشرف شدی مرا فارموش نکن. و از حضرت امام حسین(ع) تقاضا کن که قربانیت را بپذیرد.



هر وقت خبر کشته شدن من به شما رسید بگو "انا لله و انا الیه راجعون" و این را یک امتحان قلمداد کن.



پروردگارا هرچند به نفس مطمئنه نرسیدیم و در جهاد اکبر پیروز نگشتیم.اما به جهاد اصغر پرداختیم پس" ربّنا فاغفر لنا ذنوبنا وکفّر عنّا سیّئاتنا و توفّنا مع الأبرار، ربّنا و ءاتنا ما وعدتّنا علی رسلک و لا تخزنایوم القیمة إنّک لا تخلف المیعاد



 برایم تفت نگیرید خرج نکنید، فاتحه ای ساده و پول آن را به انجمن ایتام اهدا نمایید. در صورت امکان در قبرستان شهدا دفنم کنید کنار پاسداران تا شاید خداوند به واسطه ی آنان مرا ببخشد. و در هنگام دفنم زیارت عاشورا و روضه حضرت زهرا بخوانید.  


     


                                                                مصطفی ردانی پور



                                                                1359/6/28







 




 



نوشته شده در تاریخ جمعه 1/2/91 توسط محسن درچه زاده
بسم رب الشهداء و الصدیقین


سید احمد پلارک


فرزند سید عباس متولد 1344 تهران و اصالتاً تبریزی است. در سال66عملیات کربلای 8در شلمچه به شهادت رسید.


در 6سالگی پدر را از دست داد و چون تک پسر خانواده بود علاوه بر تحصیل، بار مسئولیت خانواده نیز بر عهده او افتاد و تن به کار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج یاری دهد.


او در خیابان ایران میدان شهدا و در محله‌ای مذهبی زندگی می‌کرد. مسجد حاج آقا ضیاء آبادی (علی بن موسی الرضا(ع) ) مأمن همیشگی‌اش بود. اگر چه او از بچگی نمی‌شناختم اما از سال 63رفاقتمان شدیدتر شد. وی دائماً به منطقه می‌رفت و من از سال 65به او ملحق شدم و از نزدیک همراهیش نمودم. او فرمانده آ ر پی چی زنهان گردان عمار در لشکر 27 حضرت رسول (ص) بود.


احمد مثل خیلی از شهدای دیگه بود. به مادرش احترام می‌گذاشت، به نماز اول وقت اعتقاد داشت، نماز شبش ترک نمی‌شد. همیشه غسل جمعه می‌کرد. سوره‌ی واقعه رو می خوند و... اما این که چرا مزارش خوشبو شده و دو سه بار هم که سنگش رو عوض کردن باز هم خیلی از نیمه شب‌ها خصوصاً تابستون‌ها فضا رو معطر می‌کند به نظر من یه دلیلی داره...


سید احمد یه مادر داره که هنوزم زنده است. خدا حفظش کند. خیلی مؤمنه واهل دله. معروف بود که تو قنوت نماز از لباش آبی می‌ریخت که معطر بود. بعضی از زن‌ها می‌گفتند ما با چشم خودمون این مسئله رو دیدیم. امّا یه عده اونقدر با طعنه و کنایه‌ها شون پیرزن رو اذیت کردن که بنده‌ی خدا گوشه‌نشین شده ...

فکر می‌کنم خدا خواست با خوشبو کردن مزار احمد قدرتش رو به اون‌ها نشون بده ... تازه خیلی‌ها هم از احمد حاجت می‌گیرن.


 


 


 


به اومی‌گویند "شهید عطری"



1-تهران شقایقهای پرپری رادر جنوب خود (بهشت زهراء)دردل خاک میهمان دارد که هر مسافری رابه یاد حماسه های جاودانشان میاندازد.رایحه دلپذ یر و مشام نواز معطری که از خاک شهید سید احمد پلارک که پایانی ندارد نظر همگان را به خود جلب میکند
کسانی که زیاد بهشت زهرا می‌روند، به او می‌گویند شهید عطری. خیلی‌ها سر مزار شهید سید احمد پلارک نذر و نیاز می‌کنند و از خدای او حاجت و شفاعت می‌خواهند.
او معجزه خداوند است.


 
2-از سنگ قبرش همیشه عطر ترشح می‌کند، همیشه نمناک است و هم بوی گلاب و گلهای معطر دارد.هیچ وقت روز سر مزار شهید سید احمد پلارک خالی نیست همیشه میهمان دارد

3-شهید پلارک از زبان مادرش


 در 13 سالگی تا به هنگام شهادت 23 سالگی نماز شبش ترک نگردیده بود. شبهای بسیاری سر بر سجده عبادت با خدای خود نجوا می کرد و اشک می ریخت... اشکهای شهید سید احمد پلارک امروز رایحه معطری است که انسانها را تسلیم محض اراده و قدرت آفریدگارش میکند.
تشریف ببرید زیارت کنید. آنگاه مطمئن باشید با خلوص بیشتری پرودگار بلند مرتبه را عبادت می کنید


 


آدرس : بهشت زهرا، قطعه 26، ردیف 32، شماره 22، مزار شهید سید احمد پلارک


 


 


 


وصیت نامه شهیدی که تربتش بوی مشک می ‌دهد


مزار شهید سید احمد پلارک در میان سی هزار شهید آرمیده در این گلزار


شهدا از ویژگی بارزی برخوردار است که باعث ازدحام همیشگی زائران


مشتاق بر گرد آن می شود. تربت پاک این بسیجی شهید همیشه خدا معطر


به رایحه مشک است و این عطر همواره از مرقد او به مشام می رسد.کم


نیستند کسانی که تنها به نیت زیارت این شهید عزیز به بهشت زهرای


تهران و قطعه 26 آن سر می زنند. درباره این شهید اطلاعات زیادی


وجود ندارد . او بسیجی گمنام و بی ادعایی از خیل رزمندگان دفاع مقدس


بوده است و بس.
 


آن چه می خوانید متن کامل وصیت نامه صاحب آن قبر معطر است:


 بسم الله الرحمن الرحیم                            
 


سـتایش خدای را که ما را به دین خود هدایت نـمود و اگر مـا را هـــدایت


نمی کردما هـدایت نمی شــدیم السلام علیک یا ثارا... ای چراغ هدایت و


کشتی نجات ، ای رهبر آزادگان ، ای آموزگار شهادت بر حران ای که


زنـــده کردی اسلام را با خونت و با خون انــصار و اصــحاب باوفایت ای  


که اسلام را تا ابــــد پایدار و بیمـه کردید .
 


یا حسین(ع) دخیلم! آقا جانم وقتی که ما به جبهه می رویم به این نیت می


رویم که انتقام آن سیلی که آن نامردان برروی مادر شیعیان زده برای


انتقام آن بازوی ورم کرده و گرفتن انتقام آن سینه ســــوراخ شده می


رویم . سخت است شنیدن این مصیبتها خدایا به ما نیرویی و توانی


عنایت کـن تا بتوانیم بـرای یـاری دینت بکار ببندیم . خدایا به ما توفیق


اطاعت و فــرمانبرداری به این رهبر و انقـــلاب عنایت بفرما . خـــــدایا


توفیق شناخت خودت آنطور که شـــــهداء شناختند به ما عطا فرما و


شهداء را از ما راضـی بفرمــا و ما را به آنها ملحق بفرما .خدایا عملی


ندارم که بخواهم به آن ببالم ، جز معصیت چیزی ندارم و الله اگر تو کمک


نمی کردی و تو یاریم نمی کردی به اینجا نمی آمدم و اگر تو


ستــارالعــیوبی را بر می داشــتی میدانم کـه هیچ کدام از مردم پیش من  


نمی آمدند ، هیچ بلکه از من فرار می کردند حتی پدر و مادرم . خدایا به


رمت و مهربانیت ببخش آن گناهانیکه مانع از رسیدن بنده به تو می


شود . الهی عفو... بر روی قبرم فقط و فقط بنویسید ( امام دوستت دارم


و التماس دعا دارم ) که میدانم بر سر قبرم می آید .
 


                                                       ظهر عاشورا 24/6/1365


                                                                                                                                      سید احمد پلارک                                                                            


 


        ........شفاعت............




یکی از آشنایان خواب شهید سید احمد پلارک را می بیند.او از شهید تقاضای شهادت می کند که شهید پلارک به او می گوید:


«من نمی توانم شما را شفاعت کنم . تنها وقتی می توانم شما را شفاعت کنم که شما نماز بخوانید و به آن توجه و عنایت داشته باشید ،هم چنین زبان هایتان را نگه دارید در غیر این صورت هیچ کاری از دست من بر نمی آید.»


 


 


 


 


         .........آدم شدن........


خواهر شهید نقل میکند:


وقتی بر اثر مجروحیت در بیمارستان بستری شده بود رفتم کنارش و به او گفتم:


احمد! آخر به ما حلوا ندادی، جوابم را داد و گفت:


آنقدر می روم و می آیم که یک آدم حسابی بشم.


هم رزمانش تعریف می کنند:


قبل از محرم ،بیرق ها را میشست و تمیز می کرد بعد پاهایش را روی سنگ های داغ می گذاشت و می گفت:«لذت می برم می خواهم این عذاب را تحمل کنم تا بفهمم مسئولیت چیه ،نمی توانم جواب خدا را بدهم،اگر کوتاهی کنم.


می خواهم بفهمم یک ذره از عذاب جهنم را....»


 


 




.......لیاقت.......


امام صادق (ع) می فرماید:


«چنانچه اعضایت را با آب پاک می کنی،قلبت را با نور تقوی و یقین پاک گردان»


بعضی وقت ها متوجه می شوم که چقدر از قافله عقب ماندم.نه!اصلا توی قافله نیستم،یا بهتره بگویم راهم نمی دهند.


جای هرکسی که نیست لیاقت می خواهد که جزو قافله باشی چه رسد به اینکه شهید شویم.


خدایا! به ما گوشه ای از آن شناختی که شهیدان به تو داشتند ، به فضل و کرمت عطا فرما


خدایا! تو گفتی که دعا کنید ، من هم می دانم که لیاقت ندارم ولی به امید به تو وصل شدم نا امیدم نفرما.


...................................از دست نوشته های شهید......................................


 


 


 


 



.......حضرت زهرا (س)..........



 



سید احمد همیشه در همه عملیات ها یک شال مشکی به سر و گردنش می بست جالب اینکه با و جود سادات بودنش شال سبز نمی انداخت.



هیئت گردان عمار لشکر 27 حضرت رسول (ص) هیئت متوسلین به حضرت زهرا نام داشت.



هر روز بعد از نماز جماعت صبح زیارت عاشورا خوانده می شد.شهید پلارک یکی از مشتریان پرو پا قرص این مراسم بود اما حال او با حال بقیه خیلی فرق داشت،او ارادت خاصی به حضرت زهرا (س) داشت.


 






بیاکه امدنت بوی سیب میدهد..... 


  پسر فاطمه......               



نوشته شده در تاریخ شنبه 26/1/91 توسط محسن درچه زاده




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16/1/91 توسط محسن درچه زاده

 



 


این شور زهرایی چه شوری است که تا به سرت بیافتد عاشق و بی قرارت  می کند؟ و چگونه است آنان که در پی دفاع از ولایت می روند زهرایی پر می کشند؟ چه رمزی است که توفیق شهادت در سایه عشق به بی بی  دوعالم است؟ و این را عاشقان حضرت زهرا(س) از پشت درب خانه ، از کوچه های بنی هاشم آموختند . نسل به نسل و سینه به سینه منتقل کردند و در هر عصری حماسه ها آفریدند تا به نسل فرزندان خمینی رسید . آنگاه که تمام دنیا متحد شدند تا شیعه را از بنیاد نابود کنند سروهای ما ایستادگی کردند و در گلزار شهرمان گلهای شهادت کاشته شدند و لاله های گلگون کفن در آرزوی دیدار یار جاودانه شدند و هر روز عاشقان کربلا فریاد بر می آوردند که چگونه دوری از کربلا را صبر کنیم؟ ( کیف اصبر علی فراقک) و در اشتیاق وصل می سوختند.



بهترین ذکرشان در مناطق عملیاتی یا زهرا بود(س) . آن هنگام که عملیاتی با نام مقدس فاطمه الزهرا(س) آغاز می شد، شور دگری بر قلب ها حاکم می گشت و چه شیرین بود دعواهایی که بر سر سربند یا فاطمه (س) بود...



این شقایق هایی که در اقتدا به مادرشان پرپر شدند برای من و تو پیام  دارند. پیامشان را می شنوی؟ مگر قرار نبود سینه به سینه منتقل شود؟ نکند نشنیده بگیریم!...



که وای بر ما اگر نگوییم ...



یادت هست می نوشتند "بشکند قلم هایی که ننویسد بر فرزندان خمینی چه گذشت"  و من به سهم خودم برایت می نویسم  تا دریابی چه سری است بین گمنامی شهدای گمنام با حضرت زهرا(س). مفقود الاثری شهدای مفقود الاثر با قبر پنهان بی بی دوعالم...



و دریابی چرا وقتی که عملیات با نام مقدس حضرت بود اکثراً از پهلو و بازو سینه و صورت آسیب می دیدند



تا دریابی سعادت شهادت در سایه عشق به حضرت زهرا(س) است . قطعاً این عشق ظاهر و باطنت را بصیرت و فکرت را زندگی روزمره ات را زهرایی می کند ....



یا زهرا (سلام الله علیها)






رمز عملیات (کربلای 5) به نام فاطمه زهرا (س) بود . مفاتیح رو باز کرد زیارت حضرت زهرا (س) آمد . شروع کرد به خواندن و خیلی گریه کرد . سه روز بعد در همین عملیات، روز 12 بهمن 65 که مصادف با شب شهادت حضرت زهرا(س) بود به دیدار معبود شتافت. (شهید عبدالله میثمی،نفر اول سمت راست)



• رمز عملیات فتح المبین را حاج آقا به فرمانده نیروی زمینی پیشنهاد دادند، بعد گفتند:" حضرت زهرا(س) مظهر غضب خداوند است و اگر این عملیات به نام آن حضرت شروع شود قطعاً پیروز می شوید". (شهید آیت الله اشرفی اصفهانی)



• می‏خواهم مثل مادرم فاطمه زهرا(س) گمنام باشم. می‏خواهم جسدی نداشته باشم. کسی برایم چلچراغ نگذارد، کسی مراسمی نگیرد. (شهید سیدابراهیم تارا)





رمز عملیات (کربلای 5) به نام فاطمه زهرا (س) بود . مفاتیح رو باز کرد زیارت حضرت زهرا (س) آمد . شروع کرد به خواندن و خیلی گریه کرد . سه روز بعد در همین عملیات، روز 12 بهمن 65 که مصادف با شب شهادت حضرت زهرا(س) بود به دیدار معبود شتافت





• با شروع عملیات کربلای پنج بارها گفته بود: "ما مزد خویش را در این عملیات خواهیم گرفت ". (شهید عبدالله میثمی، شهادت 12/11/65)



• شب عملیات کارخانه نمک بود، که ما، به موضع عراقی ها نفوذ کردیم، آر پی جی زن بود و مدام این طرف و آن طرف  می دوید. ناگهان یک عراقی با کلت منور، پشت او را هدف قرار داد و گلوله های آرپی جی پشت او منفجر شد.



فریاد یا زهرا(س) آخرین کلام او بود که به آسمان برخاست.  (شهید ایزدی)



• خدایا! مگر غیر از این‌ است‌ که‌ بدن‌ ما برای‌ مردن‌ آفریده‌ شده‌؛ پس‌ دوست‌ دارم‌ که ‌بدنم‌ طوری‌ قطعه‌ قطعه‌ شود و بدنی‌ برای‌ من‌ باقی‌ نماند تا اینکه ‌قسمتی‌ از زمینی‌ را به‌ عنوان‌ قبر اشغال‌ کنم‌ که‌ بعدها بگویند، او در راه‌ خدا کشته‌ شده‌ است‌. دوست‌ دارم‌ که‌ برای‌ همیشه‌ مفقودالجسد بمانم‌، مثل‌ خیلی‌ از مفقود الجسدها، مثل بی بی دو عالم، فاطمه - سلام الله علیها- که بعد از گذشت بیش از سیزده قرن هنوز قبری ندارد و مفقود الجسد است.(شهید احمد اسماعیل تبار)



• شب عملیات کربلای پنج بود. آخرین جلسه توجیهی. آخر جلسه سردار بابایی یه جمله گفت که فضا عوض شد.



گفت: مثل اینکه حضرت زهرا اینجاست، نگران نباشید...



• ائمه اطهار رو  دوست داشت ولی علاقه اش به حضرت زهرا (س) خیلی بیشتر بود. ورد زبونش یه جمله بود. همش می گفت: " دوست دارم، دست خود را گه به صورت، گه به پهلو، گاه بر بازو بگیرم" و شگفت اینکه  بر اثر ترکش توپ بعثیان به صورت، پهلو و بازو در عملیات کربلای 10به لقاءالله پیوست. (شهید فریدون کرمی ، شهادت 3/2/66)



 



• عروسیش بود. کارت دعوت پخش می کرد . یک کارت برای امام رضا ،مشهد . یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران . یک کارت برای حضرت معصومه،قم .این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. «چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی .» حضرت زهرا آمده بود به خوابش ، درست قبل از عروسی! (شهید مصطفی ردانی پور)






• عشق او به خانم صدیقه طاهره (سلام الله علیها) بیشتر از این حرف ها بود که به زبان بیاید، یا قابل وصف باشد. یک بار بین بچه ها گفت: دوست دارم با خون گلوم، اسم مقدس مادرم رو بنویسم.



به هم نگاه کردیم. نگاه بعضی ها تعجب زده بود: اینکه می خواست با خون گلویش بنویسد، جای سوال داشت. همین را هم ازش پرسیدم. قیافه اش محزون شد گفت: یک صحنه از روز عاشورا همیشه قلب منو آتیش می زنه!



با شنیدن اسم عاشورا، حال بچه ها از این رو به آن رو شد. خودش هم منقلب شد و با صدای لرزان ادامه داد: اون هم وقتی بود که آقا ابا عبدالله (سلام الله علیه) خون حضرت علی اصغر (علیه السلام) رو به طرف آسمان پاشیدند و عرض کردند: خدایا قبول کن؛ من هم دوست دارم با همین خون گلوم، اسم مقدس بی بی رو بنویسم تا عشق  و ارادت خودم رو ثابت کنم. جالب بود که می گفت: از خدا خواستم تا قبل از شهادتم، این آرزو حتماً برآورده بشه. توی عملیات والفجر1 به آرزوش رسید . من خودم دیدم که روی یک تخته سنگ، با همون خونی که از گلوش می اومد، اسم مقدس بی بی رو نوشت. (شهید برونسی،نفر دوم از چپ ایستاده)



 



• شب تا صبح نخوابید. نماز می خواند. دعا می کرد. گریه می کرد. می گفت: «من شهید می شم. » گفتم «مصطفی . این حرف ها رو بگذار کنار . بگیر بخواب نصفه شبی .» گفت « نه . به جان خودم شهید می شم. می دونم وقتش رسیده .» ول کن نبود. چشم هایش سرخ شده بود . گریه اش بند نمی آمد. صبح موقع رفتن، گفت «چند وقت دیگه عروسیه . باید قول بدی می آی.» گفتم «این همه گریه و زاری می کنی، می گی می خوام شهید بشم. دیگه زن گرفتنت چیه؟» گفت« خانمم سیده . می خواهم « به حضرت زهرا محرم باشم. شاید به صورتم نگاه کند.» (شهید مصطفی ردانی پور)





عروسیش بود. کارت دعوت پخش می کرد . یک کارت برای امام رضا ،مشهد . یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران . یک کارت برای حضرت معصومه،قم .این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح . « چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی .» حضرت زهرا آمده بود به خوابش ، درست قبل از عروسی!





• من می روم امّا اگر زنده برنگشتم، به یاد محسن فاطمه گریه کن و اگر سلاح دشمن قلبم را پاره پاره کرد، به یاد حسنش گریه کن و اگر تیر بر تارک سرم خورد و آن را دو نیم کرد، به یاد شوی فاطمه گریه کن و اگر بدنم را پاره و لهیده یافتی، به یاد حسینش گریه کن ولی اگر جسمم را دیگر هرگز نیافتی، به یاد فاطمه گریه کن که من نیز به یاد او بارها گریه کردم و همیشه گریه خواهم کرد؛ چون از او مظلوم تر سراغ ندارم.



اینک من می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم. (قسمتی از وصیت نامه شهید منصور کاظمی، تاریخ شهادت : 65/12/13 – شلمچه)



• اینکه بعد از 22 سال پیکر شهید هاشمی تفحص می‌شود و در سالروز شهادت حضرت زهرا (س) سال 89 تشییع می‌شود، این رازی است که نتیجه توسلات و توجهات شهید هاشمی به مادرمان حضرت زهرا (س) است. این شهید بزرگوار علاقه زیادی به حضرت زهرا (س) داشت و نور ایمان و نماز شب در چهره ایشان نمایان بود. (سرهنگ کیانی در مورد شهید علی هاشمی،نفر دوم سمت راست ایستاده)






خیلی التماس کرد که همراه خودمون ببریمش.وقتی فرمانده مخالفت می کرد بغضش بیشتر می شد.وقتی دید که دیگه حریف حاجی نمی شه اشک در چشمانش حلقه زد و باصدایی بغض آلود گفت:( اگه شکاییتون را به مادرم نکردم.) سرش را انداخت پایین و رفت.



محمد که کنار فرمانده بود لبخندی زد و گفت اونوقت می گن چرا بچه ها را راه نمی دین . با تمام شدن حرف محمد ناخودگاه ابروهایم در هم گره خورد. فرمانده که حواسش به من بود پرسید:( شما چرا ناراحت شدی؟) گفتم : (حاجی دلم برای شما سوخت که قراره شکایتتون را بکند.) فرمانده با تعجب پرسید: (چه طور؟!) گفتم: (آخه مادرش بی بی دو عالمه و شفاعت کننده ی همه ...) حرفم تمام نشد که فرمانده به دنبالش دوید....



شب عملیات وقتی از میون اون همه سربند و میون اون همه جمعیت، سربند یا فاطمه الزهرا فقط قسمت او شد و با صدای بلند فریاد زد:(می روم تا انتقام سیلی مادر بگیرم) دیگه جای هیچ حرفی نبود.....



 



 




نمی دونم! به این موضوع فکر کردید که دو سال متوالی رو داریم که روز شهادت حضرت زهرا(س) شهدای گمنام مهمانمان می شوند؟ جالب اینجاست که این دو سال سرداران شهیدی رخ نشان دادند که زندگی هر کدامشان پر است از عشق و علاقه به حضرت. سال گذشته شهید علی هاشمی و امسال شهید برونسی. شهدا به سند آیه ی قرآن زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند. قطعاً بازگشت این عزیزان در این ایام جای تأمل دارد . من فکر می کنم خواستند اثبات کنند که ما هنوز هم آماده حرکت هستیم تا انتقام سیلی مادر را بگیریم





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16/1/91 توسط محسن درچه زاده

 



 


 



 سیّد اهل قلم شهید آوینی :


 پِندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم ، اما حقیقت این است که شهدا مانده اند و زمان ، ما را با خود برده است .  


  زندگی کردن با مُردن معنا می یابد ، کلید ماجرا در مردن است نه زندگی کردن .


 


شهید سیداحمد رحیمی :


این دنیا ، با همه ی بلندی هایش ، کوتاه و با همه ی زیبایی هایش ، زشت و کَریه است . وقتی دل از یاد خدا غافل شد ، آنگاه خانه ی شیطان می گردد و شما را تباه می کند .


از معصیت بپرهیزید که حقیقت ، تقواست و معصیت ، انسان را ذلیل و پست و بی مقدار و ناتوان می کند .


 


شهید علی نقی فاطمی :


تقوا پیشه کنید و یک لحظه غافل نشوید که یک لحظه غفلت ، یک عمر پشیمانی می آورد .


 


شهید حسین امین مقدم :


از کلیه ی کسانی که پیام مرا می شنوند ، می خواهم که مردم را به تقوا و ترک گناه ، خصوصاً غیبت ، دعوت کنند .


 


 شهید امین الله ملائی :


در ذرّه ذرّه ی اعمالتان ، رضای خدا را در نظر بگیرید . بیشتر به یاد مرگ باشید و از ترسِ قیامت ، این روزِ هول انگیز ، بر خود بلرزید .


 


شهید علیرضا تهامی :


رابطه مان را با خدا آن چنان نزدیک کنیم که همیشه و در همه حال ، خدا را همراه خود بدانیم و وقتی که خدا را همراهِ خود دانستیم ، گناه نخواهیم کرد .


 


شهید محمد صبوری :


دعای شما همیشه این باشد که خداوند یک لحظه ما را به خودمان وا نگذارد .


 


 شهید حسین کفایی بجستانی :


شما همیشه باید دو نقش را ایفا کنید : یکی اسلامی بودنِ خودتان و یکی اسلامی نمودنِ محل کار و زندگی تان .


همیشه با خلوص نیت و وحدت کلمه به یاری امام و اسلام بشتابید ، در عمل باید خلوص نیت و وحدتتان را نشان دهید .


 


شهید محمود اردکانی :


هر لحظه از عمر خویش را با تلاش همراه با اخلاص بگذرانید و از معاصی ، گناهان ، سستی ها و کم کاری ها دوری کنید


که جز همین چند صباح ، فرصتی برای جمع آوری توشه نیست و هر لحظه اش گذراست و دیگر جبران نخواهد شد .


 


شهید مهدی رجب بیگی :


تو که می خواهی از دره های پلیدی و پستی گذر کنی و به کوههای تقوا و درستی نظر کنی و در معراج به اوجِ ایمان سفر کنی ،


از تنِ خاکیِ خویش  گذر کن تا از « خود » به سوی « خدا » سفر کنی .


 


 شهید رضا مستانی بایگی :


ای برادران و خواهران ، از شما تقاضا می کنم که امام امت را تنها نگذارید ! چرا که یکایک شما سرباران اسلامید که


حضرت علی (ع) می فرماید : « وای بر آن سربازی که سستی کند و بر فرمانده ی خود ، خیانت نماید . »


 


 شهید محمد آزاد :


اسلام و قرآن و روحانیت را تنها نگذارید که سعادت دنیا و آخرت در گرو اطاعت و پیروی از اینهاست .


 


 شهید محمد مدنی بجستانی :


کفرانِ نعمت های الهی که یکی از آنها ، وقوع انقلاب الهی اسلامی تحت رهبری امام و با فداکاری بیش از هزاران شهید می باشد ،


باعث خواهد شد ظلم و تباهی ، حلقوممان را برای مدتی طولانی تر ، بیشتر بفشارد .


 


 شهید محمدصادق پرهیزگار :


ای ملت مبارز ! چشم ملت مستضعف جهان به شماست ، به انقلاب شماست ، هر چه برای این انقلاب مایه بگذاریم ، کم است .


چون جهان ، چشم امید به شما دارند و خداوند تبارک و تعالی ، همه جا پشتیبان شماست .


 


 شهید احمد میرزایی :


ارزش انقلاب اسلامی را بدانید که به بهای خون های فراوانی به دست آمده است .


 


 شهید یحیی رسته پور :


و تو ای مادرم ! می دانم که چه آرزوهایی برایم داشتی ! ولی چه کنم ؟ زمانی که خدا مرا به مهمانی دعوت کرده است ، من باید عاشقانه به ملاقات خدا می شتافتم !


 


 شهید محمد بهنام صادقی :


به فرزندان خود بیاموزید که چگونه زندگی کنند و چگونه بمیرند که این دنیا ، دنیایِ آزمایش است .


 


 


شهادت، مرگ انسانهاى زیرک و هوشیار است....




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16/1/91 توسط محسن درچه زاده










یازده سال پس از عملیات والفجر 6، یعنی در سال 1372 از تعاون لشگر 25 کربلا با من تماس گرفتند و برای تحفص پیرامون شهدای آن عملیات دعوت به همکاری کردند.



من که قبلاً برای انجام این کار اعلام آمادگی کرده بودم بی درنگ پذیرفتم. احساس عجیب و غریبی داشتم برای همین هم ضمن نگارش وصیت‌نامه‌ام به خانواده گفتم که احتمال عدم بازگشت من وجود دارد و پس از آن هم از حاج آقا یوسف‌پور، رئیس محترم عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی استان مازندران، پنج روز مرخصی گرفتم تا به سمت مرزهای غربی میهن اسلامی‌ام حرکت کنم. به خاطر دارم که در آن زمان وزیر امور خارجه وقت کشورمان پیشنهاد کرده بود تا در ازای تحویل هر جنازه شهیدان ما یک اسیر عراقی آزاد گردد و مبلغ ده هزار تومان هم به آن‌ها پرداخت شود. اما دولت وقت عراق ضمن رد این پیشنهاد درخواست کرد ایران هواپیماهای میک این کشور را که قبل از جنگ با کویت به ایران داده بود به آن‌ها بازگرداند و آن‌ها هم در مقابل اجازه می‌دهند که گروه‌های تفحص ایرانی به عراق رفته و پیکر مطهر شهیدان را شناسایی و سپس به ایران باز گردانند.



اما گروه هیجده نفره ما بدون کسب اجازه از عراق و حتی مجوز از مسئولان ایران و عراق به همان منطقه عملیاتی رفتیم و طی سی‌وپنج روز به تفحص جنازه‌های شهدا پرداختیم. وجب به وجب آن منطقه را جستجو کردیم اما متأسفانه هیچ اثری از پیکرهای به جای مانده نیافتیم.



در دوران آموزش به ما آموخته بودند که به کوچکترین چیزی که در نقاط دور و نزدیک می‌بینیم مشکوک شویم و آن را بررسی کنیم. به تپه‌های مصنوعی که به نظر غیر طبیعی نشان می‌دهد، حساس شویم. البته تفحص در نقاطی که یازده سال پیش همرزمان ما در آن جا شهید شده بودند، با توجه به تغییرات جغرافیایی و زیست محیطی و تشخیص اینکه شهدا در کجا هستند، بسیار مشکل بود. پس از سی روز تفحص و جستجو و ناامید از پیدا نکردن جنازه شهدا بازگشتیم. در هنگام بازگشت بود که ناگاه یک شیء نورانی توجه ما را جلب کرد.



ـ حتماً آینه است



ـ آینه؟ نه. .. ممکنه ساعت مچی باشد



ـ اشتباه می‌کنید، یک قمقمه است



من ناچار گفتم به‌جای حدس و گمانه‌زنی، برویم نزدیک و از نزدیک آن را بررسی کنیم. هر قدر دیگران مخالفت کردند من اصرار کردم که برویم و از نزدیک ببینیم آن شیء چیست؟ ناگفته نماند که آن‌جا قبلاً یک میدان مین بود و هیچ بعید نبود که همچنان چند مین در آن‌جا باقی مانده باشد.




هنگام حضور در آن منطقه و به‌رغم جستجوی بسیار هیچ موفقیتی حاصل نشد و همین امر موجب تأسف و آزردگی ما شد. سرخورده و دل‌شکسته و محزون در حال بازگشت بودیم که در یک لحظه من و دو تن دیگر از همراهانم زمین‌گیر و میخکوب شدیم




به‌هر ترتیب من و دو نفر دیگر از بقیه جدا شده و خود را به محلی رساندیم که پیش از این یک شیء نورانی دیده بودیم. یک‌باره نفس در سینه‌های ما حبس شد و ناباورانه به آنچه می‌دیدیم خیره ماندیم؛ چرا که آنچه را که قبل از این، آینه یا ساعت مچی می‌پنداشتیم، پیشانی مبارک شهید «عالی»، فرمانده بزرگوار گردان مسلم‌بن عقیل بود که عکسی هم از آن گرفتیم.



اما این پایان ماجرا نبود و ما ناگزیر باید اقدام به خنثا کردن مین‌هایی می‌کردیم که دور تا دور پیکر پاک آن عزیز بود. از یک سو نگران تاریک شدن هوا بودیم و از سویی دیگر نگران حضور نیروهای عراقی، برای همین کار مین‌روبی را با سرعت آغاز کردیم. یکی از همراهان ما که برادر عزیز، شیخ ویسی از سپاه پاسداران بود، هنگام بیرون آوردن مین‌ها، متوجه دو مین کوچکی که کنار یکی از مین‌ها بود نمی‌شود و غافل از این بودیم که دومین احتراقی و انفجاری جان تمام ما شانزده نفررا تهدید می‌کند. در یک لحظه بر اثر برخورد بیل به یکی از آن‌ها، مین احتراقی عمل کرد، اما به لطف پروردگار به مرحله انفجار نرسید. هر چند که همان مین احتراقی هم موجب کشیده شدن ماهیچه پای یکی از برادران گردید. با نزدیک شدن به پیکر پاک شهید عالی، سربند «یا حسین» او را که کاملاً سالم بود و کنار سر شهید بر روی خاک افتاده بود برداشتیم که خون مطهر او آن را عطرآگین ساخته بود.



دیگر تاب و توان از کف داده و همان‌گونه که اشک بر گونه‌های ما می‌ریخت، پیکر شهید را بیرون آورده و به پشت جبهه منتقل کردیم.






یک هفته پس از آن به درخواست مسئولان تفحص شهدای سپاه که حالا به ما ملحق شده بودند، تصمیم گرفتیم بار دیگر به همان منطقه برویم؛ به‌خصوص که از پیش می‌دانستیم، آن‌ منطقه، امانتدار پیکر شهیدان بی‌شماری است.



قبل از عزیمت دوباره، همه دور هم حلقه زدیم و در فضایی روحانی و آسمانی به راز و نیاز با خدا و معصومین پرداخته و از آن‌ها طلب یاری کردیم تا در این سفر بتوانیم پیکر شهیدان خویش را بازیابیم، اما هنگام حضور در آن منطقه و به‌رغم جستجوی بسیار هیچ موفقیتی حاصل نشد و همین امر موجب تأسف و آزردگی ما شد. سرخورده و دل‌شکسته و محزون در حال بازگشت بودیم که در یک لحظه من و دو تن دیگر از همراهانم زمین‌گیر و میخکوب شدیم



ـ آقای میرزاخانی شما صدایی نشنیدید؟



ـ شما چه‌طور آقای قاسمی؟



هر سه اما یک جمله را شنیده بودیم و آن اینکه



ـ کجا می‌روید؟ ما را این‌جا تنها نگذارید و با خود ببرید.



گویی شوکه شده بودیم و مدام از خود می‌پرسیدیم این صدای کیست و از کجاست؟ که ناگاه تا پشت سرم نگاه کردم، سر یک شهید را دیدم که روی خاک قرار دارد. آن هم در همان مسیری که چند دقیقه قبل از آن‌جا گذر کرده و هیچ چیزی ندیده بودیم!



بی درنگ دست‌به‌کار شده و برای بیرون آوردن پیکر مطهرش خاک‌برداری کردیم. من در همان هنگام خاک‌برداری، مدام از خود می‌پرسیدم که چرا این صدا از ضمیر «ما» استفاده کرده است، حال آن‌که او یک نفر بیش‌تر نیست؟



 اما دیری نگذشت که با بهت و حیرت به پاسخ خود رسیدیم. یک گور دسته‌جمعی از شهدایی که دشمن ناجوانمرد بعثی آن‌ها را با سیم برق به‌هم بسته و به طرز فجیعی به شهادت رسانده بود.



غوغایی شد؛ ولوله‌ای، هنگامه‌ای، شوری، ناله‌ها بود و اشک‌ها... بر سر زدن‌ها بود و بر سینه کوبیدن‌ها. ما توانسته بودیم پیکر پاک چهل شهید را پیدا کنیم و از خاک بیرون آوریم. این یعنی پایان انتظار چهل مادر، چهل همسر، چهل فرزند...



خدای من! پس پیکر دیگر شهیدان ما کجاست؟ هنوز اشک‌های ما جاری بودند که در فاصله‌ای دورتر با پیدا کردن فک یک شهید، موفق به کشف یک گور جمعی دیگر شدیم. حالا صد‌ و ده پیکر پاک دیگر پیش روی ما بود و ما توانستیم با صبر و حوصله همه آن‌ها را از خاک بیرون آورده و همراه با چهل شهید قبلی یک کاروان شهید را با خود به ایران عزیز بازگردانیم.


 


                                                                                                             شهادت،                                                        یعنى وارد شدن در حریم خلوت الهى....



.: Weblog Themes By Pichak :.



بازدید امروز: 0
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 1410

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
بک لینک فا