طراحی سایت

قالب وبلاگ

خاطره ناب مهمانی شهدا ... - شهدا شرمنده ایم
سفارش تبلیغ
صبا

طراحی سایت


شهدا شرمنده ایم
نوشته شده در تاریخ جمعه 91/5/6 توسط محسن درچه زاده

 

به همراه بچه های تفحص بودیم و از همراهی شان کسب فیض می کردیم. گهگاه پای خاطراتشان هم می نشستیم، از جمله پای خاطرات جانباز شهید حاج علی محمودوند.

خاطره ای که در ذیل می آید نقل از اوست، که قسمم داد تا وقتی زنده ام آن را بازگو نکن!

و حالا که محمودوند گرامی در بهشت آرمیده است نقل مجدد این خاطره شاید نقبی بزند به آن روزهای خوب خدا. امید که از آن حال و هوا خوشه چین معرفت باشیم.

"عدالت"

سال 61 در عملیات والفجر مقدماتی (فکه) از واحد تخریب لشگر 27 به گردان ها مأمور شده بودیم و محل حضورم در گردان حنظله بود، یکشب که در گردان خواب بودم متوجه شدم شخصی که در کنار من خوابیده، به نام عباس شیخ عطار به شدت در حال لرزیدن است! و به حال تشنج افتاده بود. دندانهایش به شدت چفت شده بود، من که یکباره از خواب پریدم او دست و پای خودش را گم کرد و بعد از یک ربع ساعت بالاخره به حالت اولیه برگشت وهمین که متوجه شد من بالای سرش بوده ام خیلی ناراحت شد که من این قضیه را فهمیده ام، لذا مرا قسم داد تا به کسی چیزی نگویم تا احیانا این مسأله باعث نشود که به عملیات نرود.

 

 

من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه از خدا بازم می دارد متنفرم .

شهید حاج ابراهیم همت




.: Weblog Themes By Pichak :.



بازدید امروز: 1
بازدید دیروز: 3
کل بازدیدها: 41980

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
بک لینک فا